مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
221
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب ششصد و هفتاد و هشتمين برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، آمدن آن لشگر به شهر مداين ، سببى عجيب داشته است . و آن اين بود كه چون ملك شاپور ، دختر خود ، فخرتاج را با دو تن از خادمان بفرستاد و بايشان گفت كه اين دختر را بجيحون درافكنيد ، ايشان فخرتاج را بيرون برده ، به او گفتند كه : از پى كار خويش رو و خود را بپدرت آشكار مكن كه ما را و ترا هلاك سازد . آنگاه فخرتاج حيران ماند . نمىدانست كه بكجا رود . آهى دردناك برآورده ، گفت : اى غريب ، كجائى كه حال من ببينى ؟ و همواره از جائى به جائى و از وادى بوادى همىرفت تا اينكه بباديهاى رسيد كه در خرمى ، بباغ بهشت ميمانست . و در ميان او حصارى بود بلندبنيان . فخرتاج بدرون آن حصار رفت و فرشهاى حرير در آنجا گسترده يافت و ظرفهاى زرين و سيمين در آن مكان بسيار بود و صد تن كنيزكان خوبروى در آن حصار بودند . چون كنيزكان ، فخرتاج بديدند ، بسوى او برخاسته ، او را سلام دادند . و ايشان را گمان اين بود كه فخرتاج از طايفه پريانست . از حالت او بپرسيدند . فخرتاج به ايشان گفت : من دختر پادشاه عجمم . و حكايت خويش بر ايشان فروخواند . چون كنيزكان اين سخن بشنيدند ، برو محزون شدند و تسلى دادند و گفتند : خاطرت شاد و چشمت روشن باد كه تو هرچه بخورى و بنوشى ، همه مهياست و ما همه كنيزكان توايم . فخرتاج ، ايشان را دعا گفت . آنگاه دختركان ، طعام از بهر او حاضر آوردند . فخرتاج طعام بخورد و با دختركان گفت : اين قصر را خداوند ، كيست ، و شما در فرمان كيستيد ؟ گفتند : ما در زير حكم ملك صلصال بن دال هستيم و او در هر ماهى يك شب در اين مكان آيد و بامدادان از بهر حكمرانى در ميان قبايل جان برود . فخرتاج پنج روز در نزد ايشان بماند و هنگام زادنش برسيد . پسرى چون قمر بزاد . ناف او را ببريدند و سرمه در چشمانش كردند و او را مراد شاه نام